بوسه از خدای پاك
امید وارم آنگونه که اگر یک نفر به بهشت رود آن منم و بیمناکم آنگونه که اگر یک نفر به جهنم رود آن منم
سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : م باران
خدایا...

قابل توجه آنهایی که از ساز مخالف و باد مخالف و جریان ناموافق زندگی می نالند و نا امیدند :

" باد بادک زمانی اوج میگیرد که با باد مخالف روبرو شود ... "

تو میتوانی ، کافیست اراده و تلاش کنی ،

خدا با ماست ...

http://www.letif.blogsky.com





نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، خاطرات تلخ(خاطرات شما کاربران عزیز)، با بزرگان(درس های بزرگ)، کمک به دوستان کنکوری خودم(جزوه و....)، هر چه میخواهد دل تنگت بگو(کاربر گرامی در قسمت ثبت نظر هر چه تو دلت داری بگو به عنوان مطلب تو وبلاگم میذارم ممنونتم)، 
برچسب ها : خدا، امید، خدا با ماست، عشق،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : م باران
ای کاش میمردم و نمی خواستم گویم به تو درد های من
باران را چه به درد و دل با اهل زمین
از این دنیا زخم ها خوردم،کاری.
از گریه کردن خسته کرد مرا
از خسته شدن خسته کرد مرا
دیگر فقط مردن آرزوست
دنیا درد است باران غم سرد
دنیا بی رحم باران مظلوم
20 سال از عمر بی ثمرم گذشت
اما زخم ها خوردم از این و آن و او
از دنیا...
از انسان ها....
از خودم...
گاهی با خود فکر میکنم خدا مرا آفرید برای درد کشیدن از دنیا و اهالی اش
شاید آفریده شدم برای شرمندگی پیش او، تو و بیشتر از همه پیش خـــــدا
باز حرف های چرت زدم
باز بی صداتر از خدا با این قلب ناشنوا پیدا نشد
باز به آن مهربان شکوه کردم
قربان او شوم که با همه مهربانی اش باز من نفهمیدم.......
تحمل خواهم کرد تا آخرین نفس...
هرگز نخواهم خندید تا وقتی که روی زیبای مرگ را نبینم...
تحمل خواهم کرد تا مردن
دنیا را با تمام زشتی ها و...
تحمل خواهم کرد تا وقتی که شاید خدا را دیدم
تا مگر در آغوش خدا پیدا کنم خودم را
تا که شاید بوسه ای آرامش بخش از خدای پاک...
((م.باران))







نوع مطلب : هر چه میخواهد دل تنگت بگو(کاربر گرامی در قسمت ثبت نظر هر چه تو دلت داری بگو به عنوان مطلب تو وبلاگم میذارم ممنونتم)، کمک به دوستان کنکوری خودم(جزوه و....)، با بزرگان(درس های بزرگ)، خاطرات تلخ(خاطرات شما کاربران عزیز)، خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : خدا، دنیا، بیزارم از دنیا، دنیا جائیست برای مردن، عشق و خدا، عشق است مرگ را،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 آذر 1390 :: نویسنده : م باران
این عکس نمایانگر صحنه ای از صحنه های دلخراش قحطی مردم سومالی است
عکاس این عکس میگوید که بعد از گرفتن این عکس: سیگاری روشن کرده و زیر درختی گریه کرده
دختر این عکاس میگوید که پدرش بعد از آن ماجرا او را سخت به آغوش میکشد
این عکس جایزه ی پولیترز را از آن خود کرده
جالب اینجاست که عکاس این عکس خودکشی کرد!







نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : جایزه پولیترز، سومالی، عکسی که دنیا را تکان داد،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 آبان 1390 :: نویسنده : م باران
پاره آجر


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..




ادامه مطلب


نوع مطلب : خدا، خاطرات تلخ(خاطرات شما کاربران عزیز)، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : خدا، آجر، پسرک بیچاره،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 مهر 1390 :: نویسنده : م باران
روزی آنقدر به دوستم و به عشقم سر زدم چونکه دوستش داشتم روزی به من گفت مزاحمم/ناراحت شدم به پیش خدا رفتم با ناراحتی به خدا گفتم تو که ناراحت نخواهی شد/ گفت به من خدای منٰ، هر شب بیا هر روز بیا هر لحظه گفت به من مراحمی(م.باران)



نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : خدا، مراحم، مزاحم،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 مهر 1390 :: نویسنده : م باران
شنبه 16 مهر 1390 :: نویسنده : م باران

کودکی با پای برهنه بر روی برف ها ایستاده بود وبه ویترین فروشگاهی نگاه میکرد

 زنی در حال عبور او را دید او را به داخل فروشگاه برد  و برایش لباس و کفش خرید

وگفت: مواظب خودت باش کودک پرسید ببخشید شما خدا هستید؟ 

زن لبخند زد وپاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت:میدانستم با او نسبتی داری!!!!!!!!!!!!


برگرفته از:www.parastari-89.blogfa.com





نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : خدا و کودک، خدا، کودک، دوست خدا،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 مهر 1390 :: نویسنده : م باران
نویسنده: محمد جعفر جهانگیرزاده

خدایا...

خدای من زیباست

دیوارهای خالی اتاقم را

    از تصویرهای خیالی او پر میکنم

             خدای من زیباست

                       خدای من رنگین کمان خوشبختی است

 

              خدایا !!!   

 

که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم

من هیچ با زبان کهنه صدایش نکرده ام

      و نه لابه لای بغچه پیچ سجاده رهایش

                 او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد

                                                        و من در نهایت حیرت

خدایا !!!

منو ببخش و بیامرز برای لحظه هایی که عطر حضور تو رو احساس نکردم.

غافل شدم !!!  تباه شدم !!!

وباز برای معصومیت لحظه هایی که گمان میکردم تنها تو رو می پرستم.

 

             خدایا !!!



www.farzandekhak.blogfa.com






نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، با بزرگان(درس های بزرگ)، 
برچسب ها : شعری برای خدا، خدا، درد و دل با خدا، نامه ای به خدا،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 مهر 1390 :: نویسنده : م باران
قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت

روزی تنها من بودم و من، اما از تنهایی وحشت نداشتم.

بی کس بودم و بی مونس، اما کسی در شان همنشینی با من نبود.

من گنجی ناشناخته بودم در کنج غربت...

با خود گفتم اگر چهره برگیرم، شاید کسی پیدا شود که مرا بشناسد و با من انس بگیرد.

پس آفریدم:

فرشته را که همه خوبیست، اما فرشته عشق ندانست که چیست

فضای ملکت همچنان سرد بود و زیبایی من مستور

باز آفریدم:

هرچه نیست بود، هست کردم. گیاه را، حیوان را، اما آنها هم درخور همنشینی با من نبودند.

عرش خالی از عشق،

باید این سکوت را شکست. می آفرینم...

و آفرین بر من که بهترین آفریدگارم

به خاک پست گفتم باش، شمایلی شد.
نعمت را بر آآن تمام کردم، آدم شد.

هر چند معنای سخنم را نخواهی دانست، اما می گویم:

"من از روح خود در تو دمیدم"


آری،ای گل سرسبد خلقت، تو متولد شدی

من با تو چه ها کردم، انسانت نامیدم تا مونسم باشی
من با تو چه ها کردم، جانشینم شدی روی زمین
من با تو چه ها کردم، چیزی در جانت به امانت گذاشتم تا باشی امین

امانت! کدام امانت؟

اگر مرا بخوانی بی شک پاسخت را خواهم داد.

برگرفته ازwww.askdin.com




نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : چرا انسان خلق شد؟، چرا من هستم، خدا، نامه ی خدا،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 مهر 1390 :: نویسنده : م باران
سلام نازنین خدای من
و چه آسان از پرده ی غیب کاری میکنی با مهربانی و من با طغیان با آنکه نمیدانم دلیل آن را به تو مهربان ترین موجود هستی میگویم که : چرا با من اینگونه کردی؟ و من نمیدانم دلیل تو را ای مهربان من، و وقتی تو دلیل کارت را مینمایانی به من، من با بی اعتنایی و با بی شرمی توجه ای نمیکنم به دلیل آن کار مبهم دیروز و علت روشن امروز.
و من........ و من باز امروز و فردا و فرداها باز به تو شکوه میکنم که چرا اینگونه کردی؟!!!!!
و تو چه آسان عاشقم هستی و من چه سخت میفهمم عشقمان را ای نازنین خدای باران

قربانت م.باران






نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، هر چه میخواهد دل تنگت بگو(کاربر گرامی در قسمت ثبت نظر هر چه تو دلت داری بگو به عنوان مطلب تو وبلاگم میذارم ممنونتم)، 
برچسب ها : حرف دلم به خدا، حرف دلت به خدا، نامه ای به خدا، نامه ی باران به خدا، خدا و من، خدا،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 مهر 1390 :: نویسنده : م باران

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.


با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری… باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب…،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خونوادت شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی . اشکالی ندارد….

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب،من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو… به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی دوست و دوستدارت خدا.

برگرفته ازhttp://www.vahe.tk





نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : خدا، نامه ای از خدا، درد و دل با خدا،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 مهر 1390 :: نویسنده : م باران

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس نفس میزد اما کسی صدای نفسهایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد و مورچه می دانست که نسیم نفس خداست.

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و گفت: گاهی یادم می رود که هستی کاش بیشتر می وزیدی

خدا گفت : همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای.

مورچه گفت :این منم که گم می شوم بس که کوچکم و ناچیز، بس که خرد، نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا کفت : اما نقطه ، سرآغاز هر خطی ست.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت"من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی، من به هیچ چشمی نخواهم آمد"

خدا گفت " چشمی که سزاوار دیدن است می بیند . چشمهای من همیشه بیناست"

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت ، پس دوباره گفت:زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم  نبودنم را غمی نیست"

خدا گفت"اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است"

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس اما نمیدانست در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست





نوع مطلب : هر چه میخواهد دل تنگت بگو(کاربر گرامی در قسمت ثبت نظر هر چه تو دلت داری بگو به عنوان مطلب تو وبلاگم میذارم ممنونتم)، خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : گرم گفتگو با خدا، خدا، قربونت برم خدا، درد و دل با خدا،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 مهر 1390 :: نویسنده : م باران

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/
۱۸۶)
::.
گفتم: تو همیشه
نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف
/
۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/
۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/
۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب

بر گرفته از http://didareashena.blogsky.com





نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : درد و دل با خدا، با من حرف بزن خدا، میخوام باهات حرف بزنم خدا، خدا،
لینک های مرتبط :
خانم و آقایان عشق فقط اینیه که باران میگه نه هیچ چیز دیگه حالا شما روش فکر کن بی اعتنا رد نشو مهمه بدونش تا....

عشق زیباترین نعمتی است که به انسان داده شده است

اما...

اگر پاک باشد مانند کودکی هایتان.

ولی شما کودک نیستید.

پس اگر می خواهید عاشق شوید کودک شوید.

منظورم رفتار کودکانه نیست.

فکر وقلبتان را کودک کنید.

شاید بگویید عشق من پاک است.

چون شما تازه عاشق شده اید.

و عشقتان در دوران کودکی قرار دارد.

وقتی که زمان سن عشقتان را بالا می برد.

او((عشق)) دیگر کودک نیست.

و مانند قدیم ها دیگر پاک نیست.

اکنون دیگر نام آن عشق نیست.

 نام آن هوس است.

و وقتی به حرف های هوس گوش می دهید.

می فهمید...

که روز به روز زندگی جای خود را به مردگی میدهد.

دیگر یارتان توجهی به حرف های شما ندارد.

و به حرف های هوسش توجه می کند.

و متوجه می شوید که...

یار قدیمی مانند قدیم ها نیست.

او دیگر شما را به خاطر خودتان دوست ندارد.

و او از شما خواهد خواست که پاکی خود را از دست دهید.

شما فکر خواهید کرد که یار شما با وفاست.

و شما با او موافقت خواهید کرد.

و یا......

و پاکی خود را به خاطر یار مهربانتان از دست می دهید.

او مهربان نیست.

یار بی وفا شما را ترک خواهد کرد.

یا...........

شما نا پاک خواهید بود...

و یا خود را قربانی عشق ناپاک خواهید کرد...

و یا...

پس اگر کودک نیستید عاشق نشوید.

پس عشق پاکتان را با گذراندن زمان مسن نکنید زیرا هوس باز خواهد شد.

همیشه بدانید عاشق واقعی کس دیگری و جای دیگری است.

پس لطفا در زمین به دنبال آن نازنین نباشید!!!!!!!!!!!

م.باران

 





نوع مطلب : هر چه میخواهد دل تنگت بگو(کاربر گرامی در قسمت ثبت نظر هر چه تو دلت داری بگو به عنوان مطلب تو وبلاگم میذارم ممنونتم)، کمک به دوستان کنکوری خودم(جزوه و....)، با بزرگان(درس های بزرگ)، خاطرات تلخ(خاطرات شما کاربران عزیز)، خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : عشق واقعی، عشق که میگن چیه؟، عشق، عشق یا کشک، عشق و حقیقت، حقیقت تلخ، خدا و عشق، خدا و من، من و تو، داستان ما،
لینک های مرتبط :
یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از

یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده.


بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها

بذارن....

 اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.

اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق

مواظبش باشن.


پسر کوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …

به من می گی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره!





نوع مطلب : داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این

گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش

را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. " فرشتگان چشم به لب

هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. "

گنجشک گفت: " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از

من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی

بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "

ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. "

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و

تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو

ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


تقدیم به خدایم





نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 مرداد 1390 :: نویسنده : م باران

با یك شكلات شروع شد . من یك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم یك شكلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . دید كه مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستی كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر كجا كه دلت می خواهد یك تا بگذار . اصلأ یك تا بكش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمی كرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید .

×××

گفت : «بیا برای دوستی مان یك نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همدیگر را می بینیم یك شكلات مال تو و یكی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار یك شكلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یك شكلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می كردیم . یعنی كه دوستیم . دوست دوست . من تندی شكلاتم را باز می كردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مكیدم . می گفت :«شكمو ! تو دوست شكمویی هستی » و شكلاتش را می گذاشت توی یك صندوق كوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هیچ كدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یك روز شكلات هایت را مورچه ها بخورند یا كرم ها ، آن وقت چه كار می كنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی كه دوست هستیم » و من شكلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی كه تا ندارد.»

×××

یك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی كند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شكلات بدهد . من یادم نرفت . یك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «این برای خوردن» یك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچكت» . یادش رفته بود كه صندوقی دارد برای شكلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شكلات هایم را خوردم . اما او هیچ كدامشان را نخورد . حالا با یك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟





نوع مطلب : داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 مرداد 1390 :: نویسنده : م باران

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود

http://shortstorys.mihanblog.com





نوع مطلب : داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 مرداد 1390 :: نویسنده : م باران
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دكتر تعریف كرد، دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود  مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم

http://shortstorys.mihanblog.com نقل شده در



نوع مطلب : داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :