تبلیغات
بوسه از خدای پاك - مطالب ابر درد و دل با خدا
 
بوسه از خدای پاك
امید وارم آنگونه که اگر یک نفر به بهشت رود آن منم و بیمناکم آنگونه که اگر یک نفر به جهنم رود آن منم
چهارشنبه 11 آبان 1390 :: نویسنده : م باران

پرنده ای که او آفریده اینقدر مهربونه...

خودش دیگه فوق تصور ماست...

از وبلاگ آدرس یک معشوقه تاپ و takrim.blogfa.com





نوع مطلب : خدا، 
برچسب ها : مهربان خدا، خدا، درد و دل با خدا،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 آبان 1390 :: نویسنده : م باران

جز سایه با من هیچکس همراه تر نیست

شاه وجودم نفس و جز او شاه تر نیست

اول به نام تو سرودم شعر و گفتم

نه این غلط شد...از بت چین  ماه تر نیست

دیوار چین هم بی هدف سر در فلک داشت

با اینکه از او در جهان بیراه تر نیست

هر کس به شکلی با خدا در کسب و کار ی

از نا خدا جز  با خدا  اگاه تر نیست

دیدم کلام الله  را بر مرده خوانند

گویا نوایی در جهان پر آه تر نیست

رفتم زیارت در حرم در مکه دیدم

دیواری از دیوار تو کوتاه تر نیست    


نوشته ی رقیم http://takrim.blogfa.com/




نوع مطلب : خدا، 
برچسب ها : خدا، درد و دل با خدا، من و خدا،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 آبان 1390 :: نویسنده : م باران


خدا را بخوان

از ته دل

صمیمی

ساده


http://takrim.blogfa.com




نوع مطلب : خدا، 
برچسب ها : ساده بخوان خدا را، خدا، درد و دل با خدا،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 آبان 1390 :: نویسنده : م باران

خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها..............ادامه مطلب


 

ادامه مطلب


نوع مطلب : خدا، 
برچسب ها : خدا، من و خدا، خدا و من، درد و دل با خدا،
لینک های مرتبط :
امروز چیزی که خودم دوست دارم شاعری که خودم دوست دارم رو به همه شما خوبان معرفی میکنم در ادامه هم شاهد این اشعار زیبا و دردانه ی خواجه خواهیم بود اگه آن نازنین خدا بخواهد///عاشق به ایشون میگن..... بخوان و بگوش و بدرد


لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید




ادامه مطلب


نوع مطلب : با بزرگان(درس های بزرگ)، خدا، 
برچسب ها : خدا، خدا و خواجه عبدالله، درد و دل با خدا، خدایا دوستت دارم، خواجه عبدالله انصاری، نثر مسجع خواجه عبدالله انصاری، پیر هرات،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 مهر 1390 :: نویسنده : م باران
نویسنده: محمد جعفر جهانگیرزاده

خدایا...

خدای من زیباست

دیوارهای خالی اتاقم را

    از تصویرهای خیالی او پر میکنم

             خدای من زیباست

                       خدای من رنگین کمان خوشبختی است

 

              خدایا !!!   

 

که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم

من هیچ با زبان کهنه صدایش نکرده ام

      و نه لابه لای بغچه پیچ سجاده رهایش

                 او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد

                                                        و من در نهایت حیرت

خدایا !!!

منو ببخش و بیامرز برای لحظه هایی که عطر حضور تو رو احساس نکردم.

غافل شدم !!!  تباه شدم !!!

وباز برای معصومیت لحظه هایی که گمان میکردم تنها تو رو می پرستم.

 

             خدایا !!!



www.farzandekhak.blogfa.com






نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، با بزرگان(درس های بزرگ)، 
برچسب ها : شعری برای خدا، خدا، درد و دل با خدا، نامه ای به خدا،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 مهر 1390 :: نویسنده : م باران

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.


با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری… باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب…،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خونوادت شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی . اشکالی ندارد….

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب،من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو… به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی دوست و دوستدارت خدا.

برگرفته ازhttp://www.vahe.tk





نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : خدا، نامه ای از خدا، درد و دل با خدا،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 مهر 1390 :: نویسنده : م باران

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس نفس میزد اما کسی صدای نفسهایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد و مورچه می دانست که نسیم نفس خداست.

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و گفت: گاهی یادم می رود که هستی کاش بیشتر می وزیدی

خدا گفت : همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای.

مورچه گفت :این منم که گم می شوم بس که کوچکم و ناچیز، بس که خرد، نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا کفت : اما نقطه ، سرآغاز هر خطی ست.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت"من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی، من به هیچ چشمی نخواهم آمد"

خدا گفت " چشمی که سزاوار دیدن است می بیند . چشمهای من همیشه بیناست"

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت ، پس دوباره گفت:زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم  نبودنم را غمی نیست"

خدا گفت"اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است"

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس اما نمیدانست در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست





نوع مطلب : هر چه میخواهد دل تنگت بگو(کاربر گرامی در قسمت ثبت نظر هر چه تو دلت داری بگو به عنوان مطلب تو وبلاگم میذارم ممنونتم)، خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : گرم گفتگو با خدا، خدا، قربونت برم خدا، درد و دل با خدا،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 مهر 1390 :: نویسنده : م باران

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/
۱۸۶)
::.
گفتم: تو همیشه
نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف
/
۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/
۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/
۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب

بر گرفته از http://didareashena.blogsky.com





نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : درد و دل با خدا، با من حرف بزن خدا، میخوام باهات حرف بزنم خدا، خدا،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :