بوسه از خدای پاك
امید وارم آنگونه که اگر یک نفر به بهشت رود آن منم و بیمناکم آنگونه که اگر یک نفر به جهنم رود آن منم
چهارشنبه 13 مهر 1390 :: نویسنده : م باران
قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت

روزی تنها من بودم و من، اما از تنهایی وحشت نداشتم.

بی کس بودم و بی مونس، اما کسی در شان همنشینی با من نبود.

من گنجی ناشناخته بودم در کنج غربت...

با خود گفتم اگر چهره برگیرم، شاید کسی پیدا شود که مرا بشناسد و با من انس بگیرد.

پس آفریدم:

فرشته را که همه خوبیست، اما فرشته عشق ندانست که چیست

فضای ملکت همچنان سرد بود و زیبایی من مستور

باز آفریدم:

هرچه نیست بود، هست کردم. گیاه را، حیوان را، اما آنها هم درخور همنشینی با من نبودند.

عرش خالی از عشق،

باید این سکوت را شکست. می آفرینم...

و آفرین بر من که بهترین آفریدگارم

به خاک پست گفتم باش، شمایلی شد.
نعمت را بر آآن تمام کردم، آدم شد.

هر چند معنای سخنم را نخواهی دانست، اما می گویم:

"من از روح خود در تو دمیدم"


آری،ای گل سرسبد خلقت، تو متولد شدی

من با تو چه ها کردم، انسانت نامیدم تا مونسم باشی
من با تو چه ها کردم، جانشینم شدی روی زمین
من با تو چه ها کردم، چیزی در جانت به امانت گذاشتم تا باشی امین

امانت! کدام امانت؟

اگر مرا بخوانی بی شک پاسخت را خواهم داد.

برگرفته ازwww.askdin.com




نوع مطلب : خدا، داستان های کوتاه بسیار متاثر کننده اما درس ده، 
برچسب ها : چرا انسان خلق شد؟، چرا من هستم، خدا، نامه ی خدا،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :